کهن الگو ی گذر از آب در شاهنامه (بخش دوم)
(← صفا ،1363 ، 457)
سياوش :
داستان سياوش و پناهندگي او به كشور توران نيز دورهاي است نو، در زندگي وي؛ كه با گذشتن از رودِ جيحون آغاز ميشود :
در آن هنگامه كه زهرِ كينه و رشك، يا خود، زهرِ نفرت به جانِ سياوش نشانه رفته است؛ قهرمان از همه چيز ميگذرد و دل به دريايِ سرنوشت ميسپارد :
ندانم كزين كار، بر من سپهر
چه دارد به راز اندر، از كين و مهر...
سياوش سپاه را به بهرام ميسپارد و ميگويد : اينك اين تاج و تخت و سپاه را به تو سپردم چون «توسِ» سپهدار به اينجا آيد ، آنها را به او بسپار. آنگاه سياوش با سيصد سوارِ شايسته، به بهانهي دريافت پيام خصوصي از پيران، از جيحون ميگذرد :
چو خورشيدِ تابنده بنمود پشت؛
هوا شد سياه و زمين شد درشت
سياووش لشكر به جيحون كشيد
به مژگان همي از جگر خون كشيد
(همان : 349)
اسطورهي سياوش اسطورهي مرگ و زندگي است، سياوش نماد اعتدال، مخالفِ زيادهروي است؛ پس از گذشتن از رود، زندگيِ متفاوت قهرمان شروع ميشود ، در سرزمينِ افراسياب كارهاي بزرگي انجام ميدهد؛ و سرانجام با خدعهي دشمن شهيد ميشود و از خون او گياهي ميرويد كه نماد زندگي و بهار است .
كيخسرو :
كيخسرو، پادشاه سپنتاي شاهنامه، پس از كارهاي بزرگ ، از جمله شكست دادن افراسياب و گرسيوز و كشتن آنها ، سرانجام از پادشاهي سير شد ، تخت و تاج را ترك گفت ، و لهراسب را بر جاي خود نشاند و خود به كوه رفت، گروهي از پهلوانان و بزرگان ايران نيز همراه وي رفتند ، اما كيخسرو به آن ها اندرز داد، كه همه بازگردند، زيرا راهي پر خطر در پيش است؛ برخي از پهلوانان بنا به دستور شاه برگشتند ولي برخي شاه را همراهي كردند ، و با كيخسرو يك روز و يك شب راه پيمودند تا به كنار چشمهي آبي رسيدند؛ شاه آنجا ايستاد و به استراحت پرداخت و چون پاسي از شب گذشت، با آب چشمه سر و تن را شست و پس از نيايش يزدان، به همراهانش گفت كه روزگار جدايي فرا رسيده است:
برفتند يك روز و يك شب به هم
شدند از بيابان و خشكي دژم
به ره بر يكي چشمه آمد پديد
جهانجوي كيخسرو آن جا رسيد
بدان آبِ روشن فرود آمدند
بخوردند چيزي و دم برزدند
بدان مرزبانان چنين گفت شاه
كه امشب نرانيم زين جايگاه ...
مرا روزگار جدايي بود
مگر با سروش آشنايي بود
از اين راي گر تاب گيرد دلم؛
دل تيره گشته ز تن بگسلم...
( شاه نامه ، ج 5 ، 871)
كيخسرو همانند دانته پس از نوشيدن و شستن تن در چشمهي روشن، از جهان مادي به جهان مينوي ميرود :
بر آن آب روشن سر و تن بشست
همي خواند اندر نهان زند و اُست
چنين گفت با نامور بخردان:
كه باشيد پدرود تا جاودان
كنون چون برآرد سنان آفتاب
مبينيد ديگر مرا جز به خواب ...
چو از كوه خورشيد سر كشيد
ز چشم جهان شاه شد ناپديد
ببودند زان جايگه شاه جوي
به ريگ بيابان نهادند روي
ز خسرو نديدند جايي نشان
ز ره بازگشتند چون بيهشان ...
خروشان بدان چشمه بازآمدند
پر از غم دل و با گداز آمدند
بر آن آب هر كس كه آمد فرود
همي داد شاه جهان را درود ...
خردمند از اين كار خندان شود
كه زنده كسي پيش يزدان شود ... ( شاه نامه ، ج 5 ،871)
سرنمونِ گذر از آب در فرجام كار كيخسرو به خوبي نماد مرگ و زندگي را روشن ميسازد ، گذر كيخسرو از آب، مرگ اين جهاني و زندگي آن جهاني را به همراه دارد .
گشتاسب :
گذر از آب، در اسطورهي گشتاسب نيز تكرار ميشود ؛ گشتاسب در راه فرار به روم ، با دادن هديههايي به نگهبان دريا از آب گذر ميكند. وي پسر لهراسپ، زيبا و پهلوان، پس از رستم بي همتا :
به گيتي نبينيم چون او سوار
جز از پهلوان رستم نامدار
اما بسيار خودپسند، و خواهان تخت پدر :
كه گشتاسپ را سر پر از باد بود
وز آن كار، لهراسپ ناشاد بود
چون پدر به خواهش پسر تن نداد، رهسپار هند شد، زريرِ برادر، او را به خواهش بازگرداند، ولي گشتاسب باز از پدر گريخت، و بهگونهاي ناشناس راهيِ سرزمين روم شد؛ به شیوهی کهنالگو، گشتاسب در راه خويش به دريا ميرسد. ( گذر از دريا ، همراه با تغييراتي جدي در زندگي قهرمان است .) در آنجا با پيرمردي روبهرو ميشود، به نام هيشوي (Hishuy )، وي گشتاسپ را به آن سوي دريا ميبرد و ديناري چند از وي ميستاند :
چو گشتاسپ نزديك دريا رسيد
پياده شد و باژ خواهش بديد
يكي پير سر بود هيشوي نام
جوان مرد و بيدار و با راي و كام
بر او آفرين كرد گشتاسپ و گفت :
كه با جان پاكت خرد باد جفت
از ايران يكي نامدارم دبير
خردمند و روشن دل و يادگير
به كشتي بر اين آب اگر بگذرم
سپاسي نهي جاودان بر سرم ...
ز دينار لختي به هيشوي داد
از آن هديه شد مرد گيرنده شاد
ز كشتي سبك بادبان بركشيد
جهان جوي را سوي قيصر كشيد...
(شاه نامه ، ج 6 ، 890)
پس از گذشتن از اين رود است كه زندگيِ تازه و پرفراز و نشيبِ قهرمان آغاز مي شود .
اسفنديار :
هفتخوان اسفنديار نيز ، از این کهنالگو بيبهره نيست، اسفنديار براي رسيدن به روييندژ بايد از رود گذر كند. وي در اين راه « گرگسارِ » ترك، ( از سپاه دشمن كه اسير شده است ) را راهنماي خود ميكند :
يكي ترك بد نام او گرگسار
گذشته بر او بر بسي روزگار
اما در اين راه، وسوسهي فريفتنِ اسفنديار به جانِ گرگسار ميافتد ، و اسفنديار را با سختيهايي روبرو ميسازد كه هفتخوانِ اسفنديار نام ميگيرد . قهرمان در خوان نخست، دو گرگ را ميكشد، در خوان دوم، شيران را از بين ميبرد، در خوانِ سوم اژدها را به كام مرگ ميكشاند، خوان چهارم ، خوانِ از ميان بردنِ زنِ جادو است، در خوانِ پنجم سيمرغ كشته ميشود، در خوانِ ششم از برف مي گذرد و سرانجام خوانِ هفتم سرنمون گذر از آب است، اسفنديار و يارانش به سختي از رود ميگذرند تا به رويين دژ ميرسند .
(← شهيدي ، 1377 ،54)
اسفنديار چون در خوان هفتم به دريا ميرسد ، گرگسار را از بند آزاد ميكند، تا وي از بخش كم ژرف دريا بگذرد و نقشِ پيشمرگ را ايفا كند؛ قهرمان و ياران با كمك گرگسار از رود ميگذرند :
سپهدار چون پيش لشكر كشيد
يكي ژرف درياي بي بن بديد
هيوني كه بود اندر آن كاروان
كجا پيشرو داشتي ساروان
همي پيشرو غرقه گشت اندر آب
سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
گرفتش دران بركشيدش ز گل
بترسيد بدخواه ترك چگل
بفرمود تا گرگسار نژند
شود داغ دل ، پيش ، بر پاي ، بند ...
بدو گفت شاه آن چه گفتي گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت
گذرگاه اين آب دريا كجاست
ببايد نمودن به ما راه راست
بدو گفت با آهن از آب گير
نبايد گذر پر و پيكان تير
تهمتن فرو ماند اندر شگفت
هم اندر زمان بند او برگرفت
به درياي آب اندرون گرگسار
بيامد هيوني گرفته مهار
سپهبد بفرمود تا مشگ آب
بريزند در آب و در ماهتاب
به دريا، سبكبار شد بارگي
سپاه اندر آمد به يكبارگي
چو آمد به خشكي سپاه و بنه
ببد ميسره راست با ميمنه
به نزديك روييندژ آمد سپاه
چنان شد كه فرسنگ ده ماند راه ...
( شاه نامه ، ج 6 ، 988)